خرید بک لینک
*/ سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. ( پائولو کوئیلو)*/ آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)*/ تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!*/میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!*/ بندبازها درست موقع سه قدم آخر میمیرن. چون فکر میکنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور برمیدارن.*/ یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...*/بدی بزرگ شدن اینه که دیگه زخمامون با بوس کردن خوب نمیشه!*/ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ !*/برای قایق های بی حرکت، موج ها تصمیم می گیرند..*/به ما گفتن یکبار بیشتر زندگی نمیکنی، ما هم پاشدیم، جمع کردیم و رفتیم که زندگی کنیم، نگو همین پاشدن، جمع کردن و رفتن خودِ زندگی بود!*/انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست ...

برچسب: نویسنده: ستایش ایمانی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 18:34

هر سال به خودم می سپرم که زیباترین ماه سال رو از دست ندم و  لحظه لحظه ماه اردیبعشق یا اردیبهشت رو با رفتن به طبیعت و گشت و گذار درک کنم، ولی تعطیلات عید که تموم میشه، نمیدونم چی میشه که خروار خروار کار میریزه سر آدم و مرحله اول عملی کردن قول و قرارهاییی که اول سال با خودم گذاشتم، میاد دست و پای آدم رو طناب پیچ میکنه؛ البته امسال که شکر خدا نعمت فراون بود و خیلی از روزهای اردیبهشت بارندگی بود، ولی بنظرم هر چند فرصت نکردم خیلی از طبیعت استفاده کنم و  مثلا پارکی برم یا شمال برم، ولی خوشحالم که گرچه ما نرفتیم شمال ولی شمال اومده پیش ما، دیروز یه کاری داشتم سمت شمال تهران، یه لحظه خیال کردم تو کلاردشت و بابلسرم!..اینقدر هوا خوب بود... خیلی دوست دارم که برنامه کوهنوردیمو تو این روزها از سر بگیرم....کوهنوردی نه به این معنی که تیشه بگیرم دستم و از کوههای صعب العبور مثل بزکوهی برم بالا، نه همین که تو کوه های اطراف تهران پیاده روی کنم برام لذت بخشه و روحم رو جلا میده...خلاصه قدر اریبهشت رو بیشتر باید بدونم و امیدوارم روزهای آینده این ماه عزیز!:) رو از دست ندم:)

برچسب: نویسنده: ستایش ایمانی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 13:11

اصلا جویای احوال نگارنده این وبلاگ هستید؟ گلودرد گرفته ام که نپرس! درد هجری کشیده ام که نپرس!  رفتم دکتر، خانم دکتر لطف کردند دو تا پنی سیلین 800 و یک میلیون و دویست مرقوم فرمودند، یکیشو صبح زدم  اون یکیشو نزدیکای غروب، الان جای هر دوش درد میکنه، ناخوش نبینی، خانم دکتر تاکید داشتند که حتما قبلش با سرنگ انسولین تست بشه، رفتم به مسئول تزریقات میگم خانم دکتر گفتند اول تست تزریق بشه، مسئول یا پرستار تزریقات فرمودند که خانم دکتر برای خودش گفته، چون پارسال زدی نیازی به تست نیست، بده بزنیم!  حقیقتش حوصبکله بحث نداشتم من که خودمو میشناختم و میدونستم که به پنی سیلین حساسیت ندارم مقاومت نکردم، البته خانم دکتر گفته بود حتی اگر پارسال هم زدی باز تست کن  چون شرکت با شرکت فرق میکنه، یعنی محصول هر داروسازی متفاوته، تو دلم خودم گفتم چرا باید آخه اینطور باشه، راستی تا یادم نرفته پرستار تزریقات آقا بودند، یوخ ذهنتون درگیر نشه:) الان که یک میلیون و دویست یا همون پنادر رو زدم خیلی جاش درد میکنه، حقیقتش پرستار تزریقات گفت برو یه بی حسی از داروخانه بگیر درد نکشی، من دیدم چندتا خانم دارن میشنون اومدم به اصطلاح شمل بیام و بگم من از پنادر ترسی ندارم گفتم بی حسی نمیخواد، من تا حالا کلی پنادر زدم! :) یعنی چشمتون روز بد نبینه پنادر رو که زد هر چی جلوم بود و مال خودم بود مثل پشت دست و آستین گاز زدم! :) لامصب خیلی درد داشت، یادمه دوران جوونی میزدم اینقدر درد نداشت، خلاصه امروز روزی بود برای خودش، خدا به همه سلامتی بده، بچه ها تو رو خدا مواظب باشید! اینو تو برنامه کودکان زمان ما میگفتن، بعید میدونم اینجا کسی یادش باشه، فقط همینقدر جونم براتون بگه که استایل راه رفتنم به استایل راه رفتن

برچسب: نویسنده: ستایش ایمانی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 13:11

صفحه بندی